کد خبر: ۱۳۹۰۴
۲۵ دی ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
کسی از درِ خانه صدیقه رضایی ناامید برنمی‌گردد

کسی از درِ خانه صدیقه رضایی ناامید برنمی‌گردد

صدیقه رضایی، با وجود زندگی معمولی خودش، نور امید را در دل آدم‌های بسیاری در این شهر روشن کرده است. او کسی را ناامید از درِ خانه بر‌نمی‌گرداند، چون معتقد است خیر از غیب می‌رسد، همان‌طور‌که سال‌ها قبل برای او و خانواده‌اش رسید!

زنگ تلفن همراهش به صدا درمی‌آید. شماره ناشناس است. جواب می‌دهد. صدای دختری جوان از آن سوی تلفن می‌آید که ملتمسانه کمک می‌خواهد؛ «شما را به خدا اگر می‌توانید کمکمان کنید. مادرم می‌خواهد برای درمان برادرم کلیه‌اش را بفروشد.» به او قول‌هایی می‌دهد و بعد از اینکه تلفن را قطع می‌کند در دفترش نام او، شماره تماس و درخواستش را یادداشت می‌کند.

وضع هر ساعت و هر روز خانه صدیقه‌خانم همین است؛ یا تماس پشت تماس دارد و یا درِ خانه‌اش را برای یاری می‌زنند. اعتماد خیران و کارراه‌اندازی‌اش از نیازمندان، از او بانویی ساخته که با وجود زندگی معمولی خودش، نور امید را در دل آدم‌های بسیاری در این شهر روشن کرده است.

صدیقه رضایی کسی را ناامید از درِ خانه بر‌نمی‌گرداند، چون معتقد است خیر از غیب می‌رسد، همان‌طور‌که سال‌ها قبل برای او و خانواده‌اش رسید. او که خیریه و هیئت حضرت رقیه (س) را دو دهه قبل در محله کلاته‌برفی راه‌اندازی کرده است، پیش‌قدم در کار‌های خیرخواهانه پرشماری است؛ از تهیه جهیزیه برای دختران نیازمند دم‌بخت گرفته تا تهیه سیسمونی و انداختن سفره برای ایتام و نیازمندان.

 

مثل کابوسی همه دارو‌ندارمان رفت

اوایل دهه ۸۰ بود که شوهر صدیقه‌خانم کارش را از دست داد و خانه‌نشین شد. بیکاری و استیصال چنان به آنها فشار آورد که تصمیم گرفتند با فروش خانه نقلی‌شان و خریدن خودرویی برای مسافرکشی، مشکل نداری‌شان را حل کنند. با پول خانه، خودرو پرایدی خریدند که به مستأجری کشاندشان، اما باز هم شاکر و دلخوش به این بودند که دست نداری‌شان به سمت غریبه و آشنا دراز نیست. دو‌ماهی از برگشت آرامش به زندگی چهار‌نفره‌شان نمی‌گذشت که با سرقت خودرو، برگشتند سر خط با این تفاوت که دیگر نه سقفی روی سرشان بود و نه ماشین زیر پایشان؛ «ماشینمان را دزدیدند. شوهرم از شدت غصه داشت دق می‌کرد.

خانه‌مان را با پول کارگری، خردخرد خریده بودیم. ماشین که رفت، امید هم از دل شوهرم رفت. روز‌به‌روز آب‌شدنش را می‌دیدم. دلم طاقت نیاورد. یک روز طلاهایم را که ته‌مانده سرمایه زندگی‌مان بود، برداشتم و بی‌خبر از همه بردم بفروشم تا با پول آن، ماشین مدل پایین‌تری بخریم و از آن وضعیت نجات پیدا کنیم. از اتوبوس که پیاده شدم تا دست بردم در کیف، دیدم تهش با تیغ بریده شده است. طلا‌ها هم رفت.»

خانواده رضایی همه‌چیزشان را در کمتر از چند‌ماه باخته بودند. تنها سرمایه‌شان امید به خدا بود و ائمه اطهار (ع) که می‌دانستند یک روز کمکشان می‌کنند. صدیقه‌خانم می‌گوید: یک روز پای روضه حضرت رقیه (س) که مستقیم از حرم آن حضرت از تلویزیون پخش می‌شد، نشسته بودم. همان‌جا با خودم عهد کردم اگر بتوانیم یک‌بار دیگر بلند شویم و زندگی‌ام رنگ آرامش بگیرد، اول سفره حضرت رقیه (س) در خانه بیندازم و دوم، دست افتاده را در حد توان بگیرم.

 

همان‌جا عهد کردم اگر بتوانیم یک‌بار دیگر بلند شویم، دست افتاده را در حد توان بگیرم

با جیب خالی زمین معامله کردیم

یکی از دوستان همسر صدیقه‌خانم وقتی متوجه ماجرای زندگی‌شان می‌شود، به آنها پیشنهاد خرید زمین قسطی در محدوده آرامگاه فردوسی را می‌دهد. صدیقه‌خانم تعریف می‌کند: زمینی که نشانمان داد ۷۵ متری بود و باب دلم نبود. او با خنده ادامه می‌دهد: آه در بساط نداشتیم، اما طبعم بلند بود. در آستانه معامله زمین، یکی از آشنایان همسرم را جایی دیدیم. وقتی شنید قرار معامله زمینی داریم، گفت زمین بزرگ‌تری دارد و آن را قسطی می‌دهد؛ زمینی ۱۵۰ متری که در وقت نوشتن قولنامه متوجه شدیم متعلق به شصت‌نفر از سادات حسینی است و این را به فال نیک گرفتیم.

زمین قولنامه می‌شود و از‌طریق همان دوست، کاری در یک شرکت برای آقا‌حسین‌علی همسر صدیقه‌خانم درست می‌شود. آنها از محله گاز به محدوده اکبرآباد می‌آیند و در همان نزدیکی زمین، یک خانه نقلی اجاره می‌کنند. صدیقه‌خانم تعریف می‌کند: سر عهدی که با خود بسته بودم، اولین روزی که به خانه مستأجری آمدیم، پارچه سبزی را برداشتم و چهار طرفش اسم ا... و پنج‌تن آل‌عبا (ع) را نوشتم و روی دیوار زدم. فردای همان روز پانزده‌شانزده‌جوان داوطلبانه آمدند برای زدن کلنگ زمین و آماده‌کردنش برای ساخت.

زندگی روی خوشش را به خانواده رضایی نشان داده بود و دستان خیر یکی پس‌از دیگری به این خانواده کمک می‌رساندند. جشن میلاد صاحب‌الزمان (عج) به میمنت گشایش کار، چند ماه بعد از اسکان در همین خانه برگزار شد، در‌حالی‌که فقط چند خانواده در آنجا ساکن بودند و هنوز در آن محدوده، آبادی و آبادانی‌ای نیامده بود.

 

‌صدیقه رضایی که سال‌ها پیش از یک بحران مالی خانوادگی کمر راست کرد حالا دستگیر نیازمندان محله است

 

نداشتیم، اما هیچ نیازمندی را رد نمی‌کردیم

او تعریف می‌کند: اینجا از آبادانی دور بودیم. تنها دلخوشی ما بانوان محله در نبود همسرانمان، جمع‌شدن دور همین سفره و ذکر‌گفتن بود. تعدادمان زیاد نبود، اما همدل بودیم. یک روز یکی از همسایه‌های چند کوچه بالاتر که خبردار از این سفره و محفل شده بود، پنهانی خواست از هم‌دوره‌ای‌ها بخواهیم برای تهیه جهیزیه دخترش که در عقد است، کمکش کنند. خودم نداشتم. می‌دانستم دور‌و‌بری‌ها هم توان چندانی ندارند، اما نتوانستم نه بگویم.

من با خودم عهد بسته بودم در حد توان دست نیازمندان را بگیرم؛ پس در هیئت مختصر حضرت رقیه (س) موضوع را مطرح کردم. کمک‌ها ناچیز بود و در حد یک دست وسایل مختصر آشپزخانه جمع شد، اما وقتی برای خرید به بازار رفتیم، چند نفر از کسبه محلی، سنگ تمام گذاشتند و برای خرید خیلی کمکمان کردند. این شد شروعی برای تهیه جهیزیه برای دختران نیازمند دم‌بخت.

با رونق ساخت‌وساز در اکبرآباد، ساکنان کوچه و محله هم بیشتر و بیشتر شدند به‌طوری که در اوایل دهه ۹۰ آن جمع هفت‌هشت‌نفره به بیش‌از هشتادنفر رسید و دست‌های یاریگر بیشتر شده بود. خانه صدیقه رضایی خیلی زود خانه امید محدوده اکبرآباد و محله کلاته‌برفی شد.

 وقتی برای خرید به بازار رفتیم، چند نفر از کسبه، سنگ تمام گذاشتند

صدیقه‌خانم می‌گوید: غیراز برگزاری جلسات مذهبی آنچه پررنگ‌تر انجام می‌شد، کمک به مردم و نیازمندان بود، به‌ویژه در‌زمینه جهیزیه. چون برای شادی مردم بود و کار نسبتا زنانه‌ای بود، بانوان هم بیشتر استقبال می‌کردند و افرادی را هم در بازار شناخته بودیم که به ما نه نمی‌گفتند. در گذر این مدت، ده‌ها سرویس جهیزیه تهیه کرده‌ایم که حسابش دستم نیست؛ یک سرویس در حد وسایل آشپزخانه بوده است و پیش آمده که یک سرویس خیلی کامل بوده، بنا به شانس و روزی نوعروس و داماد.

او تعریف می‌کند: تا وقتی گوشی‌های مدرن نبود، دایره کمک‌کردن و کمک‌گرفتن در همین محدوده خودمان بود؛ چهار کوچه بالاتر و چهار کوچه پایین‌تر، اما حالا از کال زرکش، توس، دوست‌آباد و‌... درخواست کمک داریم که طبق عهدی که با خدای خودم بسته‌ام، نمی‌‎توانم به کسی نه بگویم.

 

هم جهیزیه دادیم، هم عروسی گرفتیم

دخترک تا هجده‌سالگی در بهزیستی بود، اما بعد آن باید مستقل می‌شد. عمه‌اش که چند بچه یتیم داشت، یتیم برادرش را هم نزد خودش آورده بود و، چون پسر بزرگ داشت، آن دو را به عقد هم درآورده بود. صدیقه‌خانم تعریف می‌کند: وقتی شنیدیم که چنین ماجرا‌هایی چند کوچه بالاتر از خانه ما اتفاق افتاده است، با هم‌دوره‌ای‌های هیئت برای کمک به این نوعروس یتیم، نه‌تنها جهیزیه تهیه کردیم، بلکه، چون دختر آرزو داشت مجلس عروسی کوچکی داشته باشد، تصمیم گرفتیم برایش مادری کنیم و محفل شادی کوچکی تهیه ببینیم.

خیریه‌ای خرج شامش را داد، یکی از همسایه‌ها لباس عروسی را تقبل کرد و دیگری گرم‌کردن محفل مولودی‌خوانی و شادی را برعهده گرفت تا آن دختر حسرت به دل نماند و با دلخوشی به خانه بخت رود.

 

کمک‌های یدی بیشتر از کمک مالی

گفت‌و‌گو در منزل صدیقه‌خانم و بعد‌از مراسم هفتگی سفره حضرت رقیه (س) انجام می‌شود. میانه گفت‌و‌گو، حاضران هر‌کدام جسته‌گریخته، ماجرا‌هایی از قدم‌های خیر این بانو را تعریف می‌کنند. سمیه حاجی‌زاده که در نبود صدیقه‌خانم به وقت سفر‌های زیارتی، کار‌ها را مدیریت می‌کند، از ماجرای خانواده پرجمعیتی می‌گوید که سرایدار باغ مخروبه‌ای بودند.

او تعریف می‌کند: وقتی برای سرکشی به این خانه رفتیم، در آن سرمای استخوان‌سوز، خانه در ورودی نداشت و از پتو به‌جای در استفاده کرده بودند. بچه‌ها برای گرم‌شدن، لباس‌های مندرس و تکه‌پارچه توی بخاری نفتی می‌انداختند. پنجره‌ها شیشه نداشت و از نایلون استفاده شده بود. آن خانه حتی حمام نداشت و بچه‌ها با آبی که روی اجاق گرم می‌شد، توی دستشویی حمام می‌کردند.

خدا خیر دهد صدیقه‌خانم و همسرش را که قدم اول را برای این خانواده برداشتند. همه پای کار آمده بودند. یکی در گذاشت. یکی گوشه حیاط حمامی درست کرد و یکی خانه دود‌گرفته را گچ کرد. برای شیشه‌کردن پنجره‌های خانه که کم هم نبود، یک کارخانه شیشه‌بری شیشه‌های دور‌ریز را داد تا استفاده کنند. صدیقه‌خانم و شوهرش یک شبانه‌روز در آن خانه خودشان پنجره‌ها را انداز و برانداز کردند و شیشه‌ها را با دستگاه برش شیشه، برش زدند و با کمک هم نصب کردند.

 

کوپنی برای نان مهربانی

یکی دیگر از بانوان حاضر در جلسه از صدیقه‌خانم می‌خواهد از کوپن‌های نان مهربانی هم بگوید؛ کوپنی که به دست مستحق داده می‌شود تا سفره‌اش بی‌نان نباشد. او که یکی از بانوان ثابت این محفل است، تعریف می‌کند: تا قبل راه‌انداختن کوپن نان مهربانی، کشوی یخچال و فریزر خانه صدیقه‌خانم پر بود از نانی که می‌دانست غروب‌نشده، بعضی همسایه‌های ندار به در خانه‌اش می‌آیند برای گرفتن آن؛ تا اینکه تصمیم گرفت با درست‌کردن صندوقی برای خیرات نان و بعد تهیه کوپن‌های کاغذی، افرادی را که نیازمند نان بودند راهی نانوایی محل کند تا نان‌گرم به خانه ببرند.

صدیقه‌خانم خودش تعریف می‌کند: جالب اینکه بعضی نانواها، از حساب دفتری گفتند که طرف آن‌قدر نان برده و پولش را نداده که دیگر خودش شرم دارد به آن نانوایی برود. ما هزینه آن نان‌ها را هم تقبل کردیم و خواستیم هر‌وقت آن افراد به نانوایی آمدند در‌قبال یکی از کوپن‌ها به آن خانواده‌ها نان بدهند.

 

کمک‌های آنلاین

خیریه بی‌نام و نشان صدیقه‌خانم ۲۴ سال قبل به نیت ادای دین و وفای به عهد راه‌اندازی شد، بی‌آنکه هیچ حمایت مالی از جایی شود و بخواهند زیر نظر ارگان و نهاد خاصی کارشان را توسعه دهند. اما لابه‌لای کار‌ها به مشارکت با برخی خیریه‌ها همچنین جهادسازندگی، کارآفرینی برای بانوان بی‌سرپرست و بد‌سرپرست با تهیه چرخ خیاطی و آموزش این هنر اقدام کرده‌اند و مراسم مناسبتی‌شان شور و حالی در محله برقرار کرده است.

اینجا همه سرشان درد می‌کند برای گره‌گشایی و همه اینها به برکت قدم‌های خیری است که صدیقه‌خانم برداشته است

زینب حاجی‌زاده که در این جلسه حاضر است، تعریف می‌کند: ما به‌جز دورهمی‌ها که یک جمعیت حدود هشتاد‌نفری هستیم، هر‌کدام گروه‌های خانوادگی در فضای مجازی داریم که هر وقت موردی پیش بیاید در آن گروه‌ها مطرح می‌کنیم. این ارتباط شبکه‌ای و مشارکت خیّرهای آنلاین، خیلی وقت‌ها در تنگنا‌ها به دادمان رسیده است.

صدیقه‌خانم در ادامه صحبت‌های همسایه به موردی اورژانسی که با کمک همین خیران ختم به‌خیر شد، اشاره می‌کند: طرف در بیمارستان برای پول عمل دخترش مانده بود. ارتباط تصویری با بیمارستان گرفته شد. وقتی برای ما محرز شد موضوع حقیقت دارد همان‌جا در گروه مطرح کردیم و چند‌ساعته از‌طریق دوستان و آشنایانی که در کانال‌ها و گروه‌ها داشتیم، پول عمل جمع شد و آن دختر به اتاق عمل رفت.

 

‌صدیقه رضایی که سال‌ها پیش از یک بحران مالی خانوادگی کمر راست کرد حالا دستگیر نیازمندان محله است

 

سقفی برای آرامش

میهن جلائیان تازه به جمع اضافه شده است. او یکی از قدیمی‌های محله است که قبل آمدن خانواده رضایی در محله سکونت داشته است. تعریف می‌کند: هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک پارچه سبزرنگ ساده که اسم ائمه (ع) روی آن با خودکار دستی نوشته شده است، چنین جمعیتی را دور خود جمع کند و چنین کار‌های خیرخواهانه‌ای زیر این پرچم انجام شود.

او تعریف می‌کند: چند‌سال قبل زن جوانی به همراه خواهرش به آرایشگاه من آمد. از شوهرش گفت که یک‌باره غیبش زده و او و فرزندانش را تنها گذاشته است. چند روز بعد با خوشحالی آمد و از برگشت همسرش گفت و اینکه زندان بوده است. زن که با دو فرزند در خانه پدری بود و همه اسباب و وسایل زندگی را برای خرج زندگی فروخته بود، مستأصل آمده بود تا کمکش کنیم.

خوشبختانه اینجا همه پای کارند و سرشان درد می‌کند برای گره‌گشایی از کار بنده‌خدایی. یکی خانه‌اش را بدون اجاره یک‌ساله به او داد. یکی آن خانه را با یکی از فرش‌های خانه‌اش فرش کرد. آن یکی اجاق گاز بدون استفاده خانه‌اش را داد و دیگری یکی دو دست رختخواب. روزی که کلید خانه به دست زن داده شد و با بچه‌ها پا به خانه گذاشتند، از خوشحالی گریه می‌کرد که سقفی برای خودشان دارند. همه اینها به برکت نیت و قدم‌های خیری است که صدیقه‌خانم برداشته است.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۲۵ دی‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۲۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44